post
جمعیت حمایت از کودکان رستاک به مناسبت روز جهانی معلولین با حضور در یکی از مراکز نگهداری و توانبخشی معلولین در تبریز این روز را در کنار کودکان گرامی داشت.

به گزارش جمعیت حمایت از کودکان رستاک، هر چند توجه به معلولین و نیازهای خاص آنها تنها محدود به یک روز مشخص نیست و برنامه ریزی های شهری و اجتماعی باید به گونه ای نمود پیدا کنند که اولویت های زندگی معلولین نیز در همه حال در نظر گرفته شود ولی به رسم تقویم و نگاه مناسبتی مرسوم، گاه برخی روزها و تاریخ ها آدمی را ترغیب می کنند تا بیش از پیش بیاد کسانی باشد که سهمی دیگر گونه از زندگی دارند.
 
با وجود اینکه به رسم همه ساله نهادهای مرتبطی مثل بهزیستی در گرامیداشت روز جهانی معلول ویژه برنامه ای برگزار می کنند و در اغلب در این نشست ها مشکلات معلولین به رسم هر ساله بازگو می شود، ولی با این وجود امسال جمعیت حمایت از کودکان رستاک طرحی نو در هم زد و خود به کنار کودکان معلول ذهنی و جسمی رفت تا یادآوری کند صدای آرام نفس های این کودکان را زیر آسمان خاکستری شهر.
 
معلولیت جسمی و حرکتی خود آنقدر یادآور مشکلات و رنج ها و تبعیض های خواسته و ناخواسته است که وقتی مشکلات دیگری مثل معلولیت ذهنی را نیز در پی داشته باشد ، تمام این سختی ها ریشه دار تر و سهمگین تر می شود گاهی.
 
این مشکلی است که کودکان بستری تحت نگهداری یکی از مراکز حمایتی تبریز با آن دست و پنجه نرم می کنند. چهل کودک شش تا چهارده سال که در یک خانه ی دو طبقه کنار هم زندگی می کنند. کافی است کنار در سبز رنگ کوچک بایستی و زنگ را فشار دهی تا وارد دنیای آنها شوی؟ نه انگار به این سادگی ها هم نیست. انگار برای ورود به دنیای عجیب و خاص این کودکان باید سراغ نواختن زنگ های دیگر و گشودن درهای دیگر هم رفت.
 
در که باز می شود در کنار خانوم مددکار مهربان سپیدپوش، یکی از پسربچه های مرکز هم به استقبال ما می آید و به گرمی دست می دهد و همراه می شود تا از پله ها بالا برویم. خیلی سرخوشانه با پسرک احوال پرسی می کنم و یک سری کلمات روزمره معمولی بی اختیار به زبانم می آید تا وقتی که خانوم مسئول مرکز می گوید پسرک ناشنواست و قدرت تکلم هم ندارد. اینجاست که آب سردی روی سرم ریخته می شود و یک چیزی توی دل آدم چنگ می اندازد. چیزی توی دلم می گوید همه چیز اینقدر ساده و معمولی هم که فکر می کنی نیست.
 
بسته های میوه و آبمیوه و نوشت افزار و هدیه هایی که توسط رستاکی ها برای کودکان آورده شده در اتاق پخش می شود و با آمدن عمو شادی خیلی زود بچه ها هم در سالن مرکز جمع می شوند. عمو شادی مهربان چرخ می زند و می خواند و تمامی تلاش خود را می کند برای نشاندن لبخندی بر لب بچه ها. بچه ها بازی می کنند و در مسابقه های ساده ی عمو شادی قهرمان می شوند و هدیه های رنگ می گیرند.
 
کمتر از یک سوم از چهل کودک مرکز در جشن کوچک حضور دارند و چند نفری هم که معلول جسمی حرکتی اند روی تخت ها نشسته اند و با خنده های سرخوشانه شان ابراز رضایت می کنند. بعضی های دیگر ولی آنقدرها وضع وخیمی دارند که در اتاق های دربسته روی تخت خوابیده اند.
 
بچه ها می خندند و چرخ می زنند و می خوانند ولی نگاه شان مات است انگار. نگاه می کنند و نگاه نمی کنند شاید. در آن هیاهوی شلوغ یکی مثل زینب در کناری به تنهایی نشسته و زیرچشمی با پوزخند بقیه را نگاه می کند و هر قدر که اصرار می کنی برای ملحق شدنش به جمع ولی بی فایده است.
 
خانوم مسئول مرکز از هزینه های بالای نگهداری بچه ها می گوید. از هزینه سرویس مدرسه ی عسل. از هزینه مدرسه ی پسرک ناشنوای اول قصه که از مدرسه دولتی اخراج شده و با هدیه ای که از جشنواره دستهای کوچک دعا گرفته برای پنج ماه در مدرسه خصوصی ثبت نام کرده. وقتی می پرسیم خب بعد از پنج ماه چه می شود و هزینه بقیه سال تحصیلی را چطور تامین می کنید؟ با لبخندی محکم و چشمانی پر امید جواب می دهد: «خدا بزرگه ».
 
 زمان برنامه عمو شادی هم به پایان رسیده و توپ قرمز روی بینی اش که مثلا سعی دارد دلقکی خنده دار را یادآوری کند باید جدا شود تا همگی برگردیم به زندگی شهری معمولی. در سبز رنگ پشت سرمان بسته می شود و بچه ها به تکرار هر روزه به تخت هاشان پناه می برند
IMG_20151209_113039 IMG_20151209_113107.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *